فصل سرد من
خواستم بگویم
تنهایی نیمه شب ها و
پیاده روی زیر دانه دانه ی برف ها و
صدای فشردنشان زیر گام ها...
...
..
دیدم
گویی جمله هایم را نیز - چون من - بی تو پایانی ...
...
گاه نوشت های نوید صابری
خواستم بگویم
تنهایی نیمه شب ها و
پیاده روی زیر دانه دانه ی برف ها و
صدای فشردنشان زیر گام ها...
...
..
دیدم
گویی جمله هایم را نیز - چون من - بی تو پایانی ...
...
آب بودم کاش؛
جاری
در کنار روستایی دور
پشت انبوه کوه ها و درخت ها...
و تو دخترکی از همان اهالی
با موهایی بلند و دامنی پرچین
رقصنده در آواز باد...
و هر صبحگاه
چون آفتاب، دلتنگ از دوری چهر دلپذیرت
از پشت صخره ها و سنگ ها
سرک می کشید
مرا شریک می گرداندی در لمس دست های سپید و
صورت زیبایت...
و من روان می شدم و
جاری می گشتم
از حجم وسیع این لطافت
مشتی آب بودم کاش!
رها در آسمان...
در لحظه ی جدا شدن از دست های سپیدت
در جهت جاذبه
رو به سوی صورت زیبایت...
آب بودم کاش...
بر چَشم "اشک"
در دل "عشق"
بر گلو "بغض"
در دست...
کجای این راه بی راهه بوده است
که نصیب دستانم "هیچ" است؟!
...
یک سال پیش برایت نوشتم:
"تمام آنچه امروز در دل دارم
همه آرزوهایی است برایمان،
که امید می گوید
یک به یک که نه
اما یک در میان
به بار خواهند نشست "
این یک سال اما
خط در میان که نه،
خط به خط آرزوهایم بر بار نشست...