تبليغاتX
نوید بدون روتوش

نوید بدون روتوش

گاه نوشت های نوید صابری

فصل سرد من


خواستم بگویم 

تنهایی نیمه شب ها و

پیاده روی زیر دانه دانه ی برف ها و

صدای فشردنشان زیر گام ها...

...

..

دیدم

گویی جمله هایم را نیز - چون من - بی تو پایانی ...

...



+ نوشته شده در  89/10/26ساعت 0:26  توسط نوید  | 

چقدر لبخند، چقدر تو...



آب بودم کاش؛

جاری

در کنار روستایی دور

پشت انبوه کوه ها و درخت ها...

 

و تو دخترکی از همان اهالی

با موهایی بلند و دامنی پرچین

رقصنده در آواز باد...

 

و هر صبحگاه

چون آفتاب، دلتنگ از دوری چهر دلپذیرت

از پشت صخره ها و سنگ ها

سرک می کشید

 مرا شریک می گرداندی در لمس دست های سپید و

صورت زیبایت...

 

و من روان می شدم و

جاری می گشتم

از حجم وسیع این لطافت

 

مشتی آب بودم کاش!

رها در آسمان...

در لحظه ی جدا شدن از دست های سپیدت

در جهت جاذبه

رو به سوی صورت زیبایت...

 

آب بودم کاش...

 

 

+ نوشته شده در  89/10/17ساعت 23:45  توسط نوید  | 


بر چَشم "اشک"

در دل "عشق"

بر گلو "بغض"

در دست...


کجای این راه بی راهه بوده است

که نصیب دستانم "هیچ" است؟!

...



خط نوشت





+ نوشته شده در  89/09/17ساعت 0:0  توسط نوید  | 

من و تو (1)


یک سال پیش برایت نوشتم:


"تمام آنچه امروز در دل دارم

همه آرزوهایی است برایمان،

که امید می گوید

یک به یک که نه

اما یک در میان

به بار خواهند نشست "


این یک سال اما

خط در میان که نه،

خط به خط آرزوهایم بر بار نشست...



عکس نوشت




+ نوشته شده در  89/08/02ساعت 1:10  توسط نوید  | 

سایه


ای دوست! 

چراغ گر می افروزی

مرا ز سایه ها در امان دار



پ.ن: شرح ندارد این گفتار!


+ نوشته شده در  89/07/30ساعت 21:28  توسط نوید  |